X
تبلیغات
عشق و عرفان

عشق و عرفان

پریشان

حیرت زده

می دید به حال ـ من و می گفت

پنداشتم

از زلف ـ من

آشفته تری نیست


نشاط اصفهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:36  توسط هادی  | 

دلدار

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:30  توسط هادی  | 

موسی

هو الطیف

حضرت موسی چوپان بود. گوسفندهای زیادی داشت. و روزها اونها رو بر می داشت و برای چرا به صحرا می برد. از میون اون همه گوسفند، یکی با همه فرق داشت. نگاه موسی به این گوسفند یه جور دیگه بود. موسی بیشتر از همه اون رو دوست می داشت. خودش از کوچیکی بزرگش کرده بود خودش بهش غذا داده بود. و بزرگ شدنش رو جلوی چشماش می دید. خیلی دوستش داشت. باهاش بازی می کرد، حرف میزد، مراقبش بود، نوازشش می کرد و بهش دل بسته بود. این گوسفند کوچولو هم که خیلی شیطون و بازیگوش بود، موسی رو بسیار دوست داشت.

یه روز صبح که موسی همه گوسفندارو جمع کرد و به صحرا برد، وسطای روز متوجه شد که انگار گوسفندشو نمی بینه. این طرفو گشت، اون طرفو گشت، همه گوسفندارو که پراکنده شده بودن جمع کرد، دنبالشون دوید که ببینه می تونه پیداش کنه یا نه. ولی گسفند کوچولوی موسی نبود. آخه کجا می تونه رفته باشه؟ خدایا! گم نشده باشه. نکنه گرگها گیرش آورده باشن و تیکه پارش کرده باشن. وای نه! موسی پریشان همه جارو به دنبال گوسفند گشت. ولی خبری ازش نبود. گوسفند رفته بود... غروب موسی با دل پر از غم گوسفند ها رو برداشت و به خانه برد و اونا رو پناه داد. اما چیکار می کرد با گوسفندی که به جونش بسته بود و حالا گمش کرده بود. شب دوباره به صحرا برگشت. دوباره همه اون جاهایی که هزار بار دنبال گوسفندش گشته بود سر زد. ولی اون نبود. غم بزرگی رو دلش نشست. غصه اینکه از دستش داده باشه دلش رو خون می کرد... روز ها می گذشت و موسی به امید پیدا کردنش روز و شب توی صحرا سر گردون بود. کاش بیشتر مراقبش بود. کاش رهاش نمی کرد... موسی خیلی گریه می کرد و هر روز که می گذشت غم دلش سنگین تر می شد. یه روز به خدا پناه برد و ازش کمک خواست که گوسفندشو بهش برگردونه. خیلی به درگاه خدا زاری کرد و گوسفندشو به خدا سپرد... یک روز که توی صحرا نشسته بود مشغول راز و نیاز با خدا بود متوجه شد چیزی از پشت به او نزدیک می شه. روش رو برگردوند و دید که گوسفند دوست داشتنی و عزیزشه. خودش بود. خودِ خودش. خدایا... برگشته بود... سالم و سرحال. موسی گوسفند رو در آغوش گرفت، نوازشش کرد، بوسیدش و از شادی، بسیار گریه کرد. چقدر دلتنگش شده بود. چقدر دوستش داشت چقدر بیشتر از همیشه عاشقش بود. چقدر دوریش سخت بود...

خدا وقتی موسی رو توی این حال دید می دونین چی بهش گفت. گفت موسی می بینی چقدر سخته که وقتی یکی رو دوست داری از دستش بدی؟ کسی رو که دوستش داری تو رو بگذاره و بره، می بینی موسی چقدر تلخه؟ وقتی بنده هام به من پشت می کنن و راهشونو کج میکنن و می رن و از من دور می شن خیلی تلخه. اونا نمی دونن که من چقدر مشتاقشونم، چقدر از اینکه رفتن غم می خورم. آخه من خودم آفریدمشون. خودم بهشون جون دادم و بزرگشون کردم و پروریدم. اما با گناهاشون از من دور و دور تر می شن. انقد دور که دیگه من رو از یاد می برن... و می بینی موسی که وقتی دوباره به سوی من بر می گردن، از کرده هاشون پشیمون میشن، دوباره به من پناه می یارن، چقدر از برگشتنشون خوشحال می شم. اینهایی که از پیش من می رن و دوباره برمیگردن، برای من خیلی عزیزن، من خیلی بیشتر از قبل دوستشون دارم، حتی بیشتر از اون موقعی که هیچ کار بدی نکرده بودن و پاکِ پاک بودن. من این برگشتنشونو دوست دارم. همین طور که عشق تو به این گوسفند آلان خیلی بیشتر از قبله. برای همینه که می گم من توبه کارها رو دوست دارم. همین که بعد از گمراهیشون یه روز دوباره منو پیدا می کنن، به آغوشم بر می گردن، تو چشم من خیلی عزیزترشون می کنه. من اونارو دوست دارم.


 

از وبلاگ سوفیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 12:49  توسط هادی  | 

خدایا

خدایا!

چه پناهگاه امنی است نام تو، و تو چه انیس نزدیکی، تا آنگاه که هراسان شوم، بی درنگ به سویت بشتابم.


ترسیده ام! از غریبه ها، چون کودکی خرد و زار. آنها که از همه سو احاطه ام کرده اند. من گم شده ام و در میان این همه غریبه و نگاه آشنای تو را می طلبم... اما نمی یابم. مگر چه مدت است که دستم از دامن تو رها شده است؟ گویی دیر زمانی است و من ندانسته ام. حال من با این همه غریبه که خود را آشنا نشان می دهند تا مرا به نیستی بسپارند چه کنم؟... دیگر وقت آن است که نگاه مهربانت را  نشانم دهی و قلب هراسیده ام را که محکم به سینه ام می کوبد آرام کنی.

 

خدایا! ترسیده ام از گذر بی محابای لحظه های عمرم که بی وقفه می تازند تا به انتها برسند. و من هنوز هیچ نشده ام که در خور تو باشد. اگر چه نگاه منتظر و مشتاق تو را برای گرامی شدنم، هر لحظه بیشتر حس می کنم. اما...

ترسیده ام! از کوتاهی زندگی و این قانون جاودانه تو که تنها یک بار فرصت زیستن به من داده ای. و من چون کودکی بی خیال و بازیگوش، این قانون تو را از یاد برده ام.

  

ترسیده ام!  از خودم که به نادانان می مانم و از غریبه ها که تو را از یادم می برند و وجودم را می کاهند. اما خوب که تو هستی. تو که بزرگتری از دانایی و نادانی من. تو که راهبر منی در میان غربت غریبه ها. خوب که تو هستی. تو که امن ترین پناهگاه  و نزدیک ترین انیسی. تا برای همیشه گم نشوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 17:38  توسط هادی  | 

نکته

خشکی چشم ها از قصاوت دلهاست


قصاوت دلها از زیادی گناهان


زیادی گناهان از آرزوهای طول و دراز


آرزوهای بلند از فراموشی مرگ است


فراموشی مرگ از حب دنیاست


  حب دنیا سرچشمه همه گناهان است


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:57  توسط هادی  |